تقریبا تو این شهر جا افتادم و بهش عادت کردم. دیگه بی تفاوتی و بی مهری ها آزارم نمیدن. دیگه از اینکه نمیتونم با مردم ارتباط برقرار کنم ناراحت نیستم. ورود به جمع ها و عضوی ازشون شدن اینجا خیلی سخته. برداشت من اینه که ترجیح میدن وقتشون رو با آشناها و هم زبان ها بگذرونن تا با یه فردی خارج از این فرهنگ. راستش من هم دیگه اصراری ندارم. در واقع تو این سن آدم خیلی سخت دوست پیدا می کنه. شاید ایراد از من هم هست که دیگه دری رو به روی دیگران باز نمی کنم. یعنی چند باری که تلاش کردم ناکام موندم و دیگه تلاش نمیکنم. یه کم هم توی ذوقم خورد که چند باری که تو جمع های دوستانه وارد شدم (همکارهای همسرک) مدام به زبان خودشون حرف زدن. این اصلا ایرادی نداره و کاملا بهشون حق میدم. چون من این زبان رو بلدم و کاملا می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. حتی من خوشحال هم میشم چون بیشتر یاد میگیرم. چیزی که ناراحتم کرد اصرار ناخوشایند میزبانان بر این بود که به زبان اونها صحبت کنم. این دیگه از تحمل من خارج بود. تصور کنید که من به گویش میزبان احترام میذارم و میزبان پاش رو فراتر میذاره و میخواد که به زبان مادریم صحبت نکنم. خوب برام سنگین بود و هست. اینکه توی یه جمع کاملا تنها باشی و دیگران اینطوری تو رو تحت فشار بذارن خیلی بده. این شد که حتی حاضر نشدم میزبان رو دعوت کنم تا دعوتش رو پس داده باشم.
من سعی می کنم با همه آدمها تعامل برقرار کنم و خیلی تو مناسباتم پای تحصیلات و سطح فرهنگ رو باز نکنم. چون گاهی بوده که فردی بدون داشتن تحصیلات آکادمیک بسیار فرهیخته بوده. اما مدتیه که فقط تمایل دارم با آدمهایی تو سطح خودم معاشرت کنم که بتونم باهاشون درباره فیلم ها و کتاب ها و کشورها و فرهنگ ها و زبان ها صحبت کنم. نه اینکه آدم خاصی هستم ها. نه. فقط نمیتونم تمام مدت از غذاهای مراسم ها و رسم و رسومها و اینها صحبت کنم.
الان مدتیه که دارم با تنهایی هام سازش می کنم. خودم رو به خوندن یا فیلم دیدن مشغول می کنم. دیگه تمایلی نشون نمیدم برای دوستی با دیگران. و مسلماْ خیلی چیزها برای تعریف کردن دارم که بماند.
اما تو این شهر گل نسا هم بود که دیدمش و باهاش بیرون رفتم. اما بعدا متاسفانه گرفتار خرید خونه شدیم و اصلا نتونستم برم بهش سر بزنم. حتی نشد برم خونه خوشگلش رو ببینم. علی رغم اینکه که دعوتم هم کرد. راستش الآن ازش خجالت می کشم. سال اول زندگی تو این شهر رو با این دختر خوب به خاطر میارم. که با اینکه فقط یه بار من رو دیده بود زحمت کشید به عروسیش دعوتم کرد. که البته سفر به خونه مادرم باعث شد نرم. بعدش هم روم نشد کادویی که براش کنار گذاشته بودم رو بهش بدم (این کادو موقع اسباب کشی شکست متاسفانه).
به هر حال این پست فقط متعلق به گل نساست (وبلاگ به رنگ زندگی ). ممنونم دختر خوب. امیدوارم این پست یه کم شرمندگیم رو کم کنه. و باز هم امیدوارم هر جا هستی خوشبخت وموفق باشی چون خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی.
امیدوارم تو نوشته هام به کسی توهینی نکرده باشم. که قصم این نبوده. قصدم فقط این بوده که از یه دوست تشکر کنم.