بانوی آچار به دست

وای چقدر سرد شده. صبح اصلا دلم نمیخواست از زیر پتو بیام بیرون بس که می چسبید. این چند روز همه اش به تمیز کردن خونه مشغول بودم. شستن رو بالشی و پتو ها. و آماده کردن خونه برای زمستون. دیشب هم با همسرک زدیم دیوار رو داغون کردیم که کمد رو جا دار تر کنیم مثلا. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که باید دریل داشته باشیم.

وقتی از این کارا می کنیم من خیلی سر به سر همسرک میذارم. چون حس می کنم تو کارای فنی قوی ترم. همسرک هم چیزی نمیگه. ولی جدا حس می کنم اگر مکانیک بودم یا تعمیر کار خیلی موفق می شدم.

خونه تمیز شده اما من هنوز راضی نیستم. به اون تغییراتی که مد نظرم هستن نرسیدم هنوز. کلا خیلی سر در گمم.


خیلی ها میگن بدون بچه نمیشه. چرا نمیشه؟ واقعا چرا؟

البته معنی جمله بالا این نیست که من بچه دوست ندارم و نمیخوام. خیلی هم دوست دارم شرایط هم مهیا باشه اقدام میکنم. اما این شرایط واقعا برام مهمه. درک نمیکنم اونایی رو که برای بچه دار شدن به آب و آتیش می زنن در حالیکه هنوز بین خودشون کلی مشکل حل نشده دارن.

بچه ...

احتمالا درباره آماندا تاد و خودكشيش تو سايت ها و بعضي وبلاگ ها خونديد. اگر نخونديد يه دختر نوجوان كاناداييه كه بعد از مشكلات ناشي از سوء استفاده اينترنتي خودكشي كرده. نكته اول اينه كه تو كشورهاي غربي هم اين مسئله سوء استفاده گريبان گير نوجوان ها ميشه و اونجا هم اونقدري كه ما فكر ميكنيم بي عار نيستن. نكته دوم كه من رو خيلي آزار ميده دنياييه كه توش هستيم. واقعا اين روزا بچه ها خيلي در معرض خطرن. امثال آماندا ها تو همين ايران خودمون كم نيستن. دختراي نوجووني كه تمام آينده شون رو حتي گاها جونشون رو ب خاطر ناآگاهي از دست ميدن. ناآگاهي كي؟ والديني كه نتونستن آموزش هاي كافي رو به اونا بدن.

واقعا تصور بچه آوردن هم وحشتناكه. تصور اينكه يه موجود بي گناه درگير چنين مسائلي بشه عذاب آوره. نسل قبل از ما چه راحت و بي فكر بچه آوردن و بزرگ كردن. بچه ها هم خوب تربيت شدن. نميگم خطر نبود، مشكل نبود اما اينقدر هم فاجعه آميز نبود. نسل ما پروا داشت اما اين بچه هاي امروزي اصلا از خطر كردن نمي ترسن. نسل قبل از ما چه راحت ميتونه هي به ما اصرار كنه تو اين شرايط بچه دار بشيم و هم سن و سال هاي من چه عاجزانه از اين فشارها فرار مي كنن.

فكر كنم متاهل هاي م دوره من مي فهمن چي ميگم.


بچه ها اين روزا فقط خوندمتون و براي هيچ كس كامنت نذاشتم. اميدوارم كسي ازم ناراحت نباشه. هر چند كه دل هيچ كس هم تنگ نشده و پيگير نبوده.  شما هم خودتون رو براي كامنت گذاشتن در محذورات نبينين.

کتاب عشق من

برای شرکت در فراخوان بزرگ کتابخوانی به این لینک برید لطفا.

متن یک ایمیل رو اینجا میذارم. خودتون قضاوت کنید:


با سلام و آرزوی زیباترین ها برای شما، قبل از آنکه مطلبم را به عرض برسانم، لطفاً نگاهی به متن های ذیل که توسط پیامک دریافت شده اند بیندازید:
 
متن اول : این پنج اسم خداوند را به پنج نفر بفرست. بزرگترین مشکلت حل میشود : یا الله، یا کریم، یا اول، یا آخر یا مجید قبل از حذف یکبار امتحان کن. تو رو به روح حضرت محمد (ص) کوتاهی نکن

متن دوم : با سلام، ۸ ختم قرآن هدیه به امام رضا (ع) : سهم شما صفحه ۳۵۰ شد. یک صفحه اضافه کنید و به ۸ نفر ارسال کنید. در صورت عدم امکان به شماره زیر اطلاع دهید. نفر آخر ختم به ۰۹۳۷……. خبر دهد

متن سوم : طرح قرائت یک میلیون صلوات برای تعجیل در ظهور امام زمان سهم شما ده صلوات و ارسال به ده نفر دیگر. مهم نیست که حتی چندین بار از افراد مختلف این پیام را دریافت کنی، مهم آنست که هر چه بیشتر افراد مختلف آن را ببینند. لطفاً قطع کننده زنجیره نباش

متن چهارم: بنا به فرمایش معصوم (ع) هرکس که دعای زیر را تا قبل از پایان ماه صفر بخواند همه دعاهایش مستجاب شده و مشکلاتش رفع میشود. تنبلی نکن، به دوستانت بفرست و بگذار دیگران هم بهره ببرند. اگر نفرستادی منتظر اتفاقات بدی در زندگیت طی یک هفته آتی باش

نکات مشترک همه این متنها و بسیاری از متنهای مشابه عبارتند از:

۱- سوء استفاده و بهره برداری (بعضاً افراطی) از اعتقادات مخاطبین

۲- طرحهای هرمی (یک به چند) که میتواند به سرعت (به صورت تابع نمائی) یک پیام را تبدیل به میلیونها عدد کند!

۳- همراه نبودن با هیچ سند و مدرکی دال بر معتبر بودن ادعاهای مطروحه در آنها (رفع مشکلات، استجابت دعا، گرفتار شدن در صورت نفرستادن و …)

۴- تعارض ادعاهای بسیاری از آنها با متون معتبر دینی، عقل سلیم و منطق در حقیقت اینها نسخه های الکترونیکی و مدرن همان جهل نوشته های قدیمی در پشت کتب موجود در اماکن مذهبی هستند.

همان نوشته هائی که بارها و بارها مراکز و متولیان دینی و عقلای قوم به باطل بودن ادعاها، خوابها، نقل قولها، تبشیرها و تهدیدهای آنها گواهی داده و صراحتاً اعلام کرده اند که نبایستی به آنها اعتنائی کرد. حتی بعضی از عالمان دینی در سالهای گذشته حکم به حرمت انتشار اینگونه مطالب سخیف داده اند.
اما در عین حال این جهل نوشته های مدرن دارای چند خصوصیت منحصر و جدید هم هستند:

۱-ارسال آنها به سادگی فشردن چند کلید است و بنابراین در صورت همراهی دریافت کنندگان کم توجه با انتشار دهندگان اولیه آنها، با سرعتی حیرت آور در سطح جامعه منتشر میشوند.
۲-روز به روز بیشتر به محتوا و لایه های تمسخر و توهین آمیزشان که با ظرافت در بطن متن پنهان شده اند افزوده میشود. آیا واقعاً دستی در کار است که با ارسال چنین مطالب سخیفی با آب و رنگ دینی، این اندک باقیمانده های اعتقادی را هم در مردم از بین ببرند؟!
۳-یک سؤال مهم: چرا غالباً اینگونه مطالب از طریق پیامک ارسال میشوند ؟ چه کسی از حجم عظیم پیامکهای ناشی از چنین مواردی منتفع میشود؟!

آیا ممکن است بتوان گفت شاید دستهای پنهانی با تحریک یا میانداری شرکتهای مخابراتی، هر چند وقت یکبار چنین موجهائی را در سطح جامعه راه می اندازند تا تجارتی میلیاردی (ناشی از هزینه ارسال پیامک که از مشترکین دریافت میشود) شکل بگیرد؟!!

اگر به محتوا و پیام این ایمیل معتقدید، آن را در اختیار اطرافیان و دوستان و آشنایانتان قرار دهید و بگذارید یک عزم جمعی در ملت ما برای خودداری از آلت دست شدن به وجود آید.
ضمناً برای آنکه یک تفاوت عمده با ارسال کنندگان مطالب فوق الذکر داشته باشم،
به شما تضمین میدهم اگر آن را برای کسی بفرستید یا نفرستید ، هیچ اتفاق بدی برایتان رخ نخواهد داد! موفق باشید

برای گل نسا

تقریبا تو این شهر جا افتادم و بهش عادت کردم. دیگه بی تفاوتی و بی مهری ها آزارم نمیدن. دیگه از اینکه نمیتونم با مردم ارتباط برقرار کنم ناراحت نیستم. ورود به جمع ها و عضوی ازشون شدن اینجا خیلی سخته. برداشت من اینه که ترجیح میدن وقتشون رو با آشناها و هم زبان ها بگذرونن تا با یه فردی خارج از این فرهنگ. راستش من هم دیگه اصراری ندارم. در واقع تو این سن آدم خیلی سخت دوست پیدا می کنه. شاید ایراد از من هم هست که دیگه دری رو به روی دیگران باز نمی کنم. یعنی چند باری که تلاش کردم ناکام موندم و دیگه تلاش نمیکنم. یه کم هم توی ذوقم خورد که چند باری که تو جمع های دوستانه وارد شدم (همکارهای همسرک) مدام به زبان خودشون حرف زدن. این اصلا ایرادی نداره و کاملا بهشون حق  میدم. چون من این  زبان رو بلدم و کاملا می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم. حتی من خوشحال هم میشم چون بیشتر یاد میگیرم. چیزی که ناراحتم کرد اصرار ناخوشایند میزبانان بر این بود که به زبان اونها صحبت کنم. این دیگه از تحمل من خارج بود. تصور کنید که من به گویش میزبان احترام میذارم و میزبان پاش رو فراتر میذاره و میخواد که به زبان مادریم صحبت نکنم. خوب برام سنگین بود و هست. اینکه توی یه جمع کاملا تنها باشی و دیگران اینطوری تو رو تحت فشار بذارن خیلی بده. این شد که حتی حاضر نشدم میزبان رو دعوت کنم تا دعوتش رو پس داده باشم.

من سعی می کنم با همه آدمها تعامل برقرار کنم و خیلی تو مناسباتم پای تحصیلات و سطح فرهنگ رو باز نکنم. چون گاهی بوده که  فردی بدون داشتن تحصیلات آکادمیک بسیار فرهیخته بوده. اما مدتیه که فقط تمایل دارم با آدمهایی تو سطح خودم معاشرت کنم که بتونم باهاشون درباره فیلم ها و کتاب ها و کشورها و فرهنگ ها و زبان ها صحبت کنم. نه اینکه آدم خاصی هستم ها. نه. فقط نمیتونم تمام مدت از غذاهای مراسم ها و رسم و رسومها و اینها صحبت کنم.

الان مدتیه که دارم با تنهایی هام سازش می کنم. خودم رو به خوندن یا فیلم دیدن مشغول می کنم. دیگه تمایلی نشون نمیدم برای دوستی با دیگران. و مسلماْ خیلی چیزها برای تعریف کردن دارم که بماند.

اما تو این شهر گل نسا هم بود که دیدمش و باهاش بیرون رفتم. اما بعدا متاسفانه گرفتار خرید خونه شدیم و اصلا نتونستم برم بهش سر بزنم. حتی نشد برم خونه خوشگلش رو ببینم. علی رغم اینکه که دعوتم هم کرد. راستش الآن ازش خجالت می کشم. سال اول زندگی تو این شهر رو با این دختر خوب به خاطر میارم. که با اینکه فقط یه بار من رو دیده بود زحمت کشید به عروسیش دعوتم کرد. که البته سفر به خونه مادرم باعث شد نرم. بعدش هم روم نشد کادویی که براش کنار گذاشته بودم رو بهش بدم (این کادو موقع اسباب کشی شکست متاسفانه).

به هر حال این پست فقط متعلق به گل نساست (وبلاگ به رنگ زندگی ). ممنونم دختر خوب. امیدوارم این پست یه کم شرمندگیم رو کم کنه. و باز هم امیدوارم هر جا هستی خوشبخت وموفق باشی چون خیلی مهربون و دوست داشتنی هستی.


امیدوارم تو نوشته هام به کسی توهینی نکرده باشم. که قصم این نبوده. قصدم فقط این بوده که از یه دوست تشکر کنم.

عجول؟ کم طاقت؟

من از اون دست دوست هایی هستم که نباید حتی یه لحظه منتظرشون بذاری. از همونایی که همیشه زود تر از تو سر قرار حاضر میشن. همونایی که تا گفتی ف تو فرحزاد قلیون سفارش دادن. حیف نیست؟ حیف نیست آدمی مثل من منتظر بمونه؟

من از اون دسته آدمای عجولم که اگر بخوام کاری بکنم انقدر بهش فکر میکنم تا خل بشم. بنابراین سریع اقدام میکنم تا به روانم آسیب نرسه.

من اصلا صبر ندارم. وقتی همسرک میگه پاشو بریم بیرون من سریع لباس پوشیدم، ظرفها رو شستم، خونه رو مرتب کردم. اونوقت اون هنوز نشسته داره جمع و تفریق میکنه. بعدش من لباسام رو دوباره میذارم تو کمد و اصلا هم حاضر نمیشم دوباره بپوشمشون.

من اگر دوستتونم من رو منتظر نذارید. من طاقت ندارم.


راهی برای پایین آوردن تن صدا نداریم؟ همسرک صداش واقعا آرومه و صدای من واقعا بلند. یعنی هیجان زده میشم که رسما جیغ میکشم. به همسرک میگم الآن همسایه ها می پندارن من مدام دارم تو رو دعوا میکنم. هی میگن بیچاره مرده.

 

دقیقا زمانی که باید همراهت همراهت باشه تو خونه جا میذاریش.

مورفی جان مخلصیم.

خوشحالید بالاخره؟

یکی به من بگه فلسفه اش چیه که سه خط تلفن میذارید بعد جواب خلق خدا رو نمیدید. آخه آدم از دست شما به کی پناه ببره؟

حالمون از خودمون بهم خورد بس که باعث شدید روزمون با غر شروع بشه شبمون با غر تموم بشه.


الآن گوگل رو تحریم کردید مثلاْ که چی؟ الان گوگل باز نمیشه آدم از کارش میمونه خوشحالید؟

مبارکه+ پی نوشت

امروز وارد سومین سال زندگی مشترک میشیم. من و همسرک. دو سال پر از تلاش. میخواستم بنویسم پر فراز و نشیب اما واقعیت اینه که چیزی که بیشتر به چشم میاد تلاش ما دو تاست برای اثبات خیلی چیزها.

همسرک خیلی وقت ها شده ازت دلخور شدم. ازم دلخور شدی. اما صادقانه میگم که از بیلانش راضیم. به خودمون تبریک میگم.


تازه که ازدواج کرده بودم خیلی دوست داشتم عدد زندگی مشترکمون به هفت برسه زودتر. نمیدونم چرا. اما الآن حس میکنم دلم میخواد آرومتر بگذره تا با هم بودن رو بیشتر مزه مزه کنم.


امروز اول مهره و من جز ترافیک زیاد حس دیگه ای نگرفتم. بر عکس هر سال امسال اصلا دلم سال تحصیلی نخواست. از عوارض نزدیک شدن به سی سالگیه؟ سی ساله شدن حس خوبی نیست.


پاییز عزیزم سلام.


همسرک برام دیکشنری ای که قول داده بود رو خرید.
بالاخره مقاله ام چاپ شد. هورا