من به طرز عجیبی شاعرم و این ماجرا را پیچیده تر میکند.
پی نوشت: غزال جونم من فقط لوگوی وبلاگت رو دارم و عنوان پستت رو : عجب دوره زمونه ای شده. مطالب رو نمی بینم. چه کار کنم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 8:49 توسط باران
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 9:58 توسط باران
|
وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ. --------------------------------------- 10/2/89 : من بارانم. دختر پاییز. احساساتی و محکم. آقای صبور نامزدمه. مردی که تو گذر روزها به من رسید و با من موند. --------------------------------------- به خودم و کائنات قول میدم که فقط خیر بخوام برای همه و خودم. قول میدم مثبت اندیش باشم. سعی می کنم بی وقفه و بدون چشمداشت خوبی کنم و خوشبخت باشم. سعی می کنم برای کارایی که انجام میدم انتظار پاداش نداشته باشم. --------------------------------------- اینهمه شهد و شکر کز سخنم میریزد اجر صبریست کز آن شاخه نباتم دادند -------------------------------------- 25/4/89 : من بارانم و آقای صبور روز تولد حضرت ابوالفضل رسما نیمه دیگر من شد. و من کماکان دختر پاییزم و محکم. و من این روزها همسر بودن رو تجربه می کنم. -------------------------------------- 91/7/1--89/7/1-90/7/1: من بارانم در نقش یک همسر.