سراب
چشم هایم را می بندم و به یادت ترانه می خوانم
ساکت و آرام
نرو و خاموش
تلخ و بی غوغا
توی ذهنم طرح مخشوشی جان می گیرد،
جان می بازد
می رود تا هیچ، تا پوچ.
باز تصویرت می گریزد از من
باز یادت می رباید عقلم
باز رویایی می گشاید آغوش.
پلک هایم را می گشایم
و
س
ر
ا
ب
تو فرو می ریزد.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۸۷ ساعت 9:58 توسط باران
|
وَ إِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ.