وقتی هنوز دانشجوی کارشناسی بودم به خودم قول دادم که با اولین برخورد در مورد آدم ها قضاوت نکنم یا اگر تو ذهنم نظریه ای می سازم به کلام تبدیلش نکنم تا ملموس نشه و روی رفتارم اثر نذاره. تا حدودی هم موفق بودم. از وقتی وبلاگ می نویسم (یه دو سالی میشه) این حس به نوعی برگشته. بعضی وبلاگ ها رو که می خونم ازشون انرژی مثبت می گیرم. یعنی تا بازشون می کنم یه گلوله انرژی میخوره بهم. حتی اگر نویسنده از مشکلاتش گفته باشه. این جور وبلاگ ها رو میذارم تو پیوند هام. من اصولا خیلی از روانشناسی سر در نمیارم اما انرژی محیط رو به شدت میگیرم. منفی یا مثبت. و درباره این وبلاگ ها می تونم بگم که نویسنده هاشون آدم های صادقی هستن. چند تا خواننده بدون وبلاگ هم دارم که خیلی با معرفتن و کلا حال می کنم میان پیشم. خاموش ها هم اگر خودشون رو نشون بدن که خیلی خوبه. اونوقت با هم تعامل برقرار می کنیم.

اما بعضی وبلاگ ها رو تا باز می کنم احساس بدی بهم دست می ده. نویسنده رو تو ذهنم تجسم می کنم و ازش خوشم نمیاد و دیگه سراغش نمی رم. اینا وبلاگ هایی هستن که واقعیت رو به بدترین شکل ممکن بیان می کنن و یا حتی تو تعریف یا بدگویی زیاده روی می کنن.

نمی دونم کار درستیه یا نه. ولی کلا آدم اهل دلی هستم و با یه طیف از آدمها خوب ارتباط برقرار می کنم. اولا زیاده از حد ادب به خرج می دادم و حس می کردم باید همه آدمها رو تحمل کنم. حتی اونایی که دوست ندارم. حتی اونایی که احساسام رو خراش می دن. اما الآن بهتر شدم. با کمال احترام حریم شخصیم رو حفظ می کنم. این اواخر خودم رو بیشتر دوست دارم و اینقدر دیگران رو به خودم مقدم نمی دونم. خواننده برای من خیلی مهمه اما به خودم حق می دم وبلاگ هایی رو که ناراحتم می کنن یا به عنوان خواننده روشن یا خاموش بهم احترام نمیذارن از تو پیوندهام حذف کنم.

یه تعریف خوب از انسان هست که میگه "انسان یک حیوان اجتماعی است." آدم اگر نتونه تو جمع های اطرافش جا بیفته کم کم طرد میشه و احساس بی ارزش بودن بهش دست می ده. اما تن به هر جمعی دادن و به هر ترتیبی بهشون چسبیدن تو مرام من نیست.

خلاصه اینکه دوستای خودم رو دارم. اغلب خیلی جدی و اصولگرام و با همه چیز اینطوری برخورد می کنم. اما وقتی کسی رو تو دایره خودم می پذیرم بسیار سر زنده و شیطون می شم. خوب من اینطوریم. حسی که از طرفم می گیرم برام خیلی مهمه.

حالا چرا اینا رو نوشتم؟ واسه اینکه ذهن من خیلی فضا داره برای درگیر دیگران شدن (یه اخلاق بدم اینه که خیلی درگیر مشکلات دیگران میشم. اگر این رو هم به اعتدال برسونم عالیه) و امروز فکر می کردم آدم هایی که تا حالا درگیر نوشته هاشون شدم کسایی بودن که تو محیط مجازی و از نقطه نظر من ارزشش رو داشتن. تو تمام این مدت فقط رفتن یه دوست من رو ناراحت کرد و دلیلی که برام آورد ناراحتیم رو بیشتر کرد. البته بهش حق میدم که اون هم بخواد با کسایی برخورد داشته باشه که بهش انرژی مثبت می دن. اما خوب ناراحت شدم دیگه. چون اون موضوعی که توجیهش بود به من ارتباطی نداشت. بگذریم...

ای کاش کسی رو برای تقسیم لحظه هامون انتخاب کنیم که بعدا به خاطر بیهودگی لحظه هایی که باهاش گذروندیم رنج نبریم.

رفیق (خاموش یا روشن) نظرت درباره من چیه؟ درباره نوشته هام؟ اونقدر صادق هستی که نظرت رو برام بنویسی و صادقانه هم بنویسی؟ میخوام ببینم وقتی من رو میخونی چه حسی داری. ازم دلخور میشی؟ کلافه ات می کنم؟ یه چیزی یاد میگیری و وقتی این صفحه رو می بندی به خودت می گی بد نیست این رو هم امتحان کنم؟ فکر می کنی زیاده گو و گنده گو هستم و پر از تبختر؟ انرژی منفی می گیری یا مثبت؟ بهم بگو. بگو نوشته هام صادقانه ان یا دارم از خودم میگم و خودم رو به رخت می کشم. می خوام خودم رو تو آینه اونایی ببینم که تمثال ظاهری من رو ندیدان و فقط با من از طریق ذهنیاتم آشنا هستن. می خوام تحمل انتقادم رو هم بسنجم. پس تعارف نکن.
پی نوشت:
من کماکان محتاج دعام. میخوام باور کنم که خواستن توانستنه.
فرهنگی نوشت: بسته فرهنگی چند پست قبل که یادتون هست؟ یه سی دی هست از رقص معروف سماع در قونیه. دیشب دیدمش. فوق العاده بود. غرقش شده بودم. خیلی دلم میخواد آذر امسال تو قونیه باشم و بتونم برم زیارت حضرت مولانا. این رو باید جزء خواسته هام یاداشت کنم تا بهش برسم.